پیوند
بر قاب لبت عزیز ! پیوند بزن
پژمرد دلم ، دوباره لبخند بزن
آباد بکن کویر لب هایت را
دنیای شکسته ی مرا بند بزن
فلج خواهید شد !!
استادی در شروع کلاس درس ، لیوانی پر از آب به دست
گرفت . آن را بالا نگه داشت که همه ببینند .
سپس از شاگردانش پرسید : « به نظر شما وزن این
لیوان چقدر است ؟ »
شاگردان جواب دادند : « ۵۰ گرم »
استاد گفت : « من بدون وزن کردن نمی دانم دقیقاً وزنش
چقدر است . امّا سؤال من این است : اگر من این لیوان
آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد
افتاد ؟ »
شاگردان گفتند : « هیچ اتفاقی نمی افتد . »
استاد پرسید : « خُب ، اگر یک ساعت همین طور نگه
دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟ »
یکی از شاگردان گفت : « دست تان کم کم درد می گیرد . »
استاد گفت :« حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن
را نگه دارم چه ؟! »
شاگرد دیگری پاسخ داد : « دست تان بی حس می شود
، عضلات به شدّت تحت فشار قرار می گیرند و فلج
می شوند و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید . »
همه ی شاگردان خندیدند ....
استاد گفت : « خیلی خوب است ، ولی آیا در این مدت وزن
لیوان تغییر کرده است ؟ »
شاگردان جواب دادند : نه .
استاد گفت : « پس چه چیز باعث فشار روی عضلات
می شود ؟ و من چه باید بکنم ؟! »
یکی از آن ها گفت : « لیوان را زمین بگذارید . »
شاگردان گیج شدند .... استاد ادامه داد : « دقیقاً مشکلات
زندگی هم مثل همین است . اگر آن ها را چند دقیقه در
ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد ، اگر مدت طولانی تری
به آن ها فکر کنید ، به درد خواهند آمد ولی اگر بیش از حد
نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری
نخواهید بود . پس آن ها را زمین بگذارید ... »
کمی دیر
بایست ساعت دیواری ، از تو دلگیرم
به پای عقربه هایت همیشه زنجیرم
چه ساده می گذری و چه زود ازتقویم
و من برای رسیدن به تو کمی دیرم
تمام دلخوشی ام روزهای بی برگشت
که کرده مثل همه سایه ها ،زمینگیرم
چقدر وعده ی لبخند داده ای هر سال
ولی غبار دروغ تو می کند پیرم
بگو ، بگو که چرا ردّ پای هق هق را
گره زدی به دلِ تار و پودِ تقدیرم ؟!
بریده ام به خدا ....لحظه ای توقف کن
که از عبور تو و تیک تاک تو سیرم
بهترینش باش

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی
بوته ای در دامنه ی کوهی باش
ولی بهترین بوته ای باش که در کنار راه می روید .
اگر نمی توانی درخت باشی ، بوته باش .
اگر نمی توانی بوته باشی ، علف کوچکی باش
و چشم انداز کنار شاهراهی را شادمانه تر کن .
اگر نمی توانی نهنگ باشی ، فقط یک ماهی کوچک باش
ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه !
همه ی ما را که ناخدا نمی کنند ، ملوان هم می توان بود .
در این دنیا برای ما همه کاری هست
کارهای بزرگ و کارهای کمی کوچک تر
آن چه که وظیفه ی ماست ، چندان دور از دسترس نیست .
اگر نمی توانی شاهراه باشی ، کوره راه باش .
اگر نمی توانی خورشید باشی ، ستاره باش .
با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند
هر آن چه هستی ، بهترینش باش .
سلمان هراتی
نام کامل او سلمان هراتی تنکابنی است . در اول فروردین ۱۳۳۸ در روستای
« مزردشت » تنکابن چشم به جهان گشود.تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش سپری کرد.
دوران متوسّطه را در خرّم آبادتنکابن در کلاس های شبانه در رشته ی ادبی پی گرفت و این
در حالی بود که به سبب تنگی معیشت ناچار بود روزها در یک مغازه ی خرّازی کار کند.
پایان دوران تحصیلات مدرسه ای او مقارن با آغاز به بار نشستن نهال نوپای انقلاب اسلامی
در سال ۱۳۵۷ بود و سلمان بر حسب وظیفه روانه ی سربازی شد .پس از گذشت مدّتی با
پذیرفته شدن در رشته ی تربیت معلّم برای ادامه تحصیل به تهران رفت.بعد از درس هم او را
به یکی از روستاهای دور افتاده ی لنگرود ، به نام « واجارگاه » فرستادند تا به بچه های روستا
درس دهد. حرکت و پویه ی شاعرانه ی او در سال های ۵۰ و ۵۱ آغاز شد. از ویژگی های
اشعار هراتی که نتیجه ی ساختار زبانی اوست ، به کارگیری مفاهیم انتزاعی در کنار
مفاهیم محسوس و صنعت تشخیص می باشد. بیشتر اشعار او مستقیم یا غیر مستقیم
به بازگویی جهان بینی ، اعتقادات و برداشت های اجتماعی و سیاسی اش می پردازد.
شعر سلمان سرشار از عشق ، ایمان و خلوص است که ارزش های بی بدیل هویت انسانی
را نشان می دهد .
سلمان در سال ۱۳۶۱ با دختری از خویشاوندان خود به نام « حبیبه ی قنبر هراتی » ازدواج کرد
و دو فرزند به نام های رابعه و رسول از او به یادگار مانده است .
او در عصر جمعه نهم آبان ماه ۱۳۶۵ در مسیر رفتن به روستای لنگرود - برای تدریس -
بر اثر تصادف جان باخت .
اولین مجموعه ی او با نام « از آسمان سبز » که شامل دوبیتی،رباعی، چهارپاره،غزل و مثنوی
می باشد ، در زمان حیات شاعر و دو مجموعه ی « دری به خانه ی خورشید » و « از این ستاره
تا آن ستاره » - برای نوجوانان - بعداز فقدان وی چاپ و منتشر شد .
شعر زیر از مجموعه ی « از آسمان سبز » می باشد :
چشم تو
حرف تو به شعر ناب پهلو زده است
آرامش تو به آب پهلو زده است
پیبشانی ات از سپیده مشهورتر است
چشم تو به آفتاب پهلو زده است
روحش شاد و یادش گرامی باد .
تا نیامدنت ...
سال هزاروسیصدو هشتادوهشت ، هم
آمد ولی نیامدی و در هجوم غم ،
ما مانده ایم و مرثیه ی بغض بی امان
بغضی به رنگ آه و با یک صدای بم
وقتی امید پشت به تقویم می کند ،
می پژمرد به وسعت پاییز ، هر قدم
پلک بهار بی تو چه خاموش می شود
خیس است تا نیامدنت چشم صبحدم
ای تک سوار کوچه ی تبدار شعر من
کی می رسی که خنده کندعشق دم به دم؟
کمی تأمل کنیم !
دکتر شریعتی : خدای بزرگ ، کاش به ما کمک کنی تا وقتی که می خواهیم
درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنیم ، کمی با کفش های او راه برویم .
کوروش کبیر : دست هایی که کمک می کنند ، مقدس تر از لب هایی است
که دعا می کنند .
دیوژن : هر چه از دنیا کمتر انتظار داشته باشی ، کمتر گرفتار نا امیدی
می شوی .
گوته : در مورد همه ی نوآوری ها و خلاقیت ها ، یک حقیقت ابتدایی وجود
دارد ، از لحظه ای که شخص به طور قطع مصمم به انجام کاری می شود ،
امدادهای غیبی به کمک او می آیند .
لابرویر : برای کسی که آهسته و پیوسته راه می رود ، هیچ راهی دور نیست .



