|
شادن
|
نسیم ، گندم را از دوش مورچه انداخت . مورچه دوباره آن را برداشت و به خدا گفت : « بعضی وقت ها یادم می رود که همراه منی ، کاش بیشتر نسیم بوزد ! » [ شنبه 26 فروردین1391 ] [ 0:7 ] [ مائده یحیی پور ]
[ ]
زمستانی سرد ، کلاغ غذا نداشت تا جوجه هایش را سیر کند . گوشتِ بدن ِ خود را می کند و به بچه هایش می داد تا بخورند . زمستان تمام شد و کلاغ مرد ! اما جوجه هایش نجات پیدا کردند و گفتند : « خوب شد که مُرد ، خسته شدیم از این غذای تکراری!!! » [ دوشنبه 10 بهمن1390 ] [ 19:53 ] [ مائده یحیی پور ]
[ ]
سلام ... این روزها جای خالی مادربزرگم هوای دلم رو ابری و آسمون چشمام رو بارونی کرده . چهارپاره ی « میهمان ناخوانده » رو سال قبل دی ماه نوشتم که قلب مهربون و پاک و معصوم مادربزرگم هنوز می تپید . کاش بند پایانی این شعر اتفاق نمی افتاد ! مثل یک میهمان ناخوانده روزی از راه آمدی این جا توی ذهنت چه نقشه هایی بود در نگاهت ، غروب فرداها
فرصت خنده های یک زن را ساده در مشت باد پیچیدی سهم او ، دستگاه اکسیژن چون نفس هاش را تو بلعیدی
با لبی خالی از تب بوسه روز و شب شد تمام ِکار ِ او زجر آورترین همآغوشی با سرنگ و هزار تا دارو
پُک زدی بر صدای پایی که بر زمین اعتبار می بخشید در رگ لحظه های پاییزی جرعه جرعه بهار می بخشید
با توام ای «کما»ی بی وجدان که در این خانه قد علم کردی پشت تقویم این حوالی را با حضورت چقدر خم کردی
قطره قطره چکیده ای ، حتّی توی خط های دفتر شعرم با هجوم ِ چروک های زنی یخ زده دستِ دختر ِ شعرم
بعد از این چند شنبه ها ، شاید من بمانم و تخت خوابی که توی ذهنش مدام می پلکد جای خالی آفتابی که ...
[ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 10:40 ] [ مائده یحیی پور ]
[ ]
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد و اگر این گونه نیست ، تنهایی ات کوتاه باشد و پس از تنهایی ات ، از کسی نفرت نیابی . آرزومندم که این گونه پیش نیاید اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی . برایت همچنین آرزو دارم که دوستانی داشته باشی ، از جمله دوستان بد و ناپایدار ، برخی نادوست و برخی دوستدار که دست کم یکی در میان شان بی تردید مورد اعتمادت باشد و چون زندگی بدین گونه است ، برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی نه کم و نه زیاد ، درست به اندازه تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد که دست کم یکی از آن ها اعتراضش به حق باشد تا که زیاده به خودت غرّه نشوی . و نیز آرزو مندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیر ضروری تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگهدارد . همچنین برایت آرزو مندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند چون این کار ساده ای است ! بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند و با کاربرد درست صبوری ات ، برای دیگران نمونه شوی . و امیدوارم اگر جوان هستی خیلی به تعجیل رسیده نشوی و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری ، تسلیم ناامیدی نشوی چون هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند . امیدورام سگی را نوازش کنی به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهی اش را سر می دهد چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت ، به رایگان . امیدورام دانه ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد باشد و با روییدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد . همچنین آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیاز مندی و برای این که سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی : این مال من است . فقط برای این که روشن کنی کدام تان اربابِ دیگری است ! و در پایان اگر مردی ، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان ، باز هم از عشق حرف برانید و از نو بیاغازید . اگر همه ی این ها که گفتم فراهم شد ، دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم . منتخب از : آرزو های ویکتور هوگو [ چهارشنبه 4 آبان1390 ] [ 17:30 ] [ مائده یحیی پور ]
[ ]
این طناب پاپتی را باز کن فصل های زیادی است که تنیده شده تار و پودش با دروغ . . . دیگر گردنم را حراج ِ اعتمادِ هیچ دستی نخواهم کرد ! [ سه شنبه 1 شهریور1390 ] [ 17:53 ] [ مائده یحیی پور ]
[ ]
شعری از عرفان نظرآهاری دستمال کاغذی به اشک گفت : « قطره قطره ات طلاست یک کم از طلای خود حراج می کنی ؟ عاشقم ، با من ازدواج می کنی ؟ » اشک گفت : « ازدواج اشک و دستمال کاغذی !؟ تو چقدر ساده ای ، خوش خیال کاغذی ! توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی ... پس برو و بی خیال باش عاشقی کجاست ! تو فقط دستمال باش ! دستمال کاغذی ، دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خون درد آخرش ، دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه ای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت ، مثل این و آن نشد رفت اگر چه توی سطل آشغال پاک بود و عاشق و زلال او ، با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت ... [ چهارشنبه 1 تیر1390 ] [ 19:27 ] [ مائده یحیی پور ]
[ ]
1 اسیر پنجه ی گرماست ، بی تو پر از دلشوره ی فرداست ، بی تو خبر از حال او شاید نداری !! تب مازندران بالاست ، بی تو
2 ... و می خوابیم هر شب با صدایت کنار خاطراتی ، در هوایت نمی دانی چه دلتنگیم بی تو ! من و مازندران و ردّ پایت
[ سه شنبه 27 اردیبهشت1390 ] [ 20:9 ] [ مائده یحیی پور ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |